حكيم زجاجى

468

همايون نامه ( تاريخ منظوم حكيم زجاجى ) ( فارسى )

بر خويش داننده را داشتى * به درگاه مجهول نگذاشتى 155 نبودى برش بار بدگوى را * نكو رسم‌ها بد جهان‌جوى را به ايام آن شاه بافروزور * بدى ايمن از پنجهء شير ، گور به دوران او گرگ بر كوه و دشت * نيارست پيرامن ميش گشت نهان كرد بخل و كرم آشكار * نبد مايل كار بزم و شكار از او مرد بدكيش فرسوده بود * رعيت به عهد وى آسوده بود 160 به دانگى بريدى يكى دست را * چهل چوب زد مرد سرمست را شب تيره تا روز كردى نماز * نبودى ز درگاه حق بىنياز ميان دو تن بود قاضى امير * نبودى به كس نيز راضى خطير بيفكند ربعى ز مال خراج * رصد كرد حالى و بفكند باز شريعت ز عدلش قوىحال بود * هماى خرد را پروبال بود 165 بياراست گيتى به دين و به داد * ز كس نستد ، الا به مردم بداد ستم در جهان ناپديدار گشت * خرد را همه كس خريدار گشت بياسود از آن شاه اهل صلاح * ز غم بود اصحاب دين را فلاح برون رفت از ديدهء ملك غم * ببريد ايام بيخ ستم درخت سعادت برآورد شاخ * ستم تنك شد در جهان فراخ 170 گرفتند او را همه خلق دوست * بدريد بر دشمنان مغز و پوست به بغداد بشنو ز كار امين * به چشم خرد كار او را ببين چو بنشست بر مسند مهترى * پديد آمد اندر جهان داورى نشد با بزرگان دين همنشين * نشانى ز گمراهى او ببين شب و روز با عيش بوديش كار * نياسودى آن شه ز بزم و شكار 175 بر خويش بىمر زنان داشتى * نه ساده ، كه بربطزنان داشتى چو بد همنشين مطرب و مسخره * نشد كار آن نامبرده سره به شب خفته بودى و رفته ز دست * به روز « 1 » آن سرافراز مخمور و مست نكردى به كار بزرگان نظر * فكندى همه خلق را در خطر

--> ( 1 ) برون آن